قدر تو را می دانم متولد قدر

می نویسم برایت تا بیابی عشق ومحبت مادرانه را دربین واژه هایش(عنوان قبلی =بزرگ خاطره کوچک)

"اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب الزمان علیه السلام"

*ورودی وبلاگ فرستادن یک صلوات به نیت فرارسیدن هر چه زودترصبح ظهور*

البته  اگر مایل باشید

خدایا این امانتی را که به من عطا فرمودی کاری کن که در زمره پیروان حجتت در روی زمین قرارگیردتا مایه مباهاتم شود در ان روزی که جز توانتظار یاری از کسی ندارم.

لطفا به هنگام ورودفقط به خواندن پستهای اخیر اکتفانکنید پست های ماههای قبل را هم مطالعه فرمایید .سپاسگزارم

دادن نظر ممکن است دست شما را خسته کند اما دل مارا صفا می بخشد وخستگی مارا از بین میبرد.انشاءالله جبران کنیم.

حس قدیمی،حس تازگی

سلام دختر عزیزم : نمی دانم چه شد که امروز توانستم به اینجا بیایم .یاد اون روزها به خیر که تو بچه بودی واطرافم می چرخیدی ومن وقتی فرصتی می یافتم اینجا برایت می نوشتم .صدای کودکانه ات ونواهای زیبای ان موقع ها اهنگ پس زمینه نوشتن هایم میشد ومن  بیشتر با ان ارامش  صبحگاهی بود که می نوشتم.الان که دیگر مدرسه ای من از ان لحظات دورم وبعدش هم که عملا فرصت نمی شود. اینجا برایم مثل یک کلبه قدیمی با بوی چوب نمناک است .مثل پناهگاهی است که مرا از همه هیاهوهای دنیای کنونی دورم می کند .چه حس خوبی الان دارم .مخصوصا که همراه اشکهایم شده است.گاهی ایجاد این لحظه ها برای روح وروان ادمی لازم است.چه ارامشی دارم. داداشی هم الان پایین پایم روی زمین خ...
13 آبان 1396

خاطره نوروزی 96 وتولد داداشی

سلام خانوم خانمای  مامان وبابا: انقدر نیامدم که نمی دانم چه قدر گذشته است فقط می دانم خیلی شد. در طی این مدت انقدر اتفاقات کوچک وبزرگ وشیرین وتلخ رخ داد که متا سفانه نتوانستم همه را ثبت کنم. ولی از اخرینها که شروع کنم اولین خاطره شیرین ان رفتن ما عید نوروز (96)امسال هم به سفر شیرین عتبات بود.این ششمین بار است که باهم به انجا می رویم.مامانی در نوروز هیچ به اندازه زیارت عتبات دوست ندارد برود.گویی نوعی به ان عادت کرده ایم.همیشه دعا کن که خداوند این توفیق را از ما نگیردوبه قول خانمی که برای شما انجا بهترین دعا را کرد روزگارت بگردد.اویک غریبه بود ولی دعایی  درحقت کرد که خیلی برایم دلنشین بود ان این بود:"انشاء الله در این راه بزر...
26 فروردين 1396

نوروز 95

سلام وصدتا سلام به دختر خوبم: واقعا شرمنده ات هستم که بعد از مدت خیلی طولانی امدم .نه این که هیچ چیزی برای گفتن نداشتم برعکس کلی اتفاقات ریز ودرشت وخوب وبد هم افتاد ولی انقدر درگیر کارهای روزمره ام که هیچ فرصتی برای امدن پای لب تاپ ندارم گاهی برای انجام کارهای ضروری ان هم در حد چند دقیقه محدود می توانستم بیایم  ان هم سرپایی ،خودت که بهتر میدانی تا می ایم بنشینم داداشی بلا   انقدراز میز وسر وکله ما بالا میرود که از امدن پشیمان میشوم .فقط وقتی که خواب است فرصت مناسبی است که ان هم به کارهای عقب افتاده منزل وکمی استراحت برای خودم سپری میشود.در هرصورت همه تلا شم را خواهم کرد. بهتر است از تعطیلات عید امسال بگویم که هم تاز ه تر است ...
29 فروردين 1395

تولد 94

گل مامان : امسال هم تولدی دیگر از شما گذشت ولی چون مصادف با ماه محرم شده بود من چند روز قبلش یک تولد خیلی کوچولو وخودمانی به همراه  خاله وزینب ونرگس  برایت گرفتم.مامان فاطی هم که نتوانست ما را مفتخر کند وبابا امیر هم که مدتی است خیلی از خانه نمی تواند خارج شود وراههای دور برود .خانه ما هم که هزار ماشاء الله امدنش پروژه سنگینی است ومثل یک مسافرت درون شهری است وتصور کن از مرکز شهر بیایی نوک قله ،نه کمی کمتر ،همان پای کوه بگویم ،بهتر است .خدا را شکر که همان پایین کوه ماندیم وخودمان ودیگران مجبور نیستند هر دفعه نفس زنان تا ان بالا بیایند وماهم همجنان شرمنده دیگرانی میشویم که متحمل این سختی رفت وامد به خاطر دعوت ما میشوند.باز ...
26 مهر 1394

مراسم باز گشایی مدرسه ( مهر94 )

دختر عزیزم: باز هم مهر ماهی  دیگر از راه رسید .امروز به دعوت مدرسه در جشن شرکت کردیم .ساعت جشن 8 تا 11 صبح بود.چه قدر هم برای من ساعت سختی است که قرار است داداشی را با ان حالت خواب الوده بیدار کنم وصبح زود بزنیم بیرون .مامان فاطی میخواست پیش داداشی بیاید ولی من به علت شلوغی وحشتناک خیابانها وسرگردانی مردم در این ماه مهر نخواستم که دچار زحمت شوند برای همین هم قرار شد داداشی را هم ببریم .شب قبلش به علت داشتن ذوق یا اضطراب تقریبا تا صبح بیدار بودی تازه نزدیکی های اذان صبح بود که خوابت برد .با وجودی که خوابت تازه سنگین شده بود بیدارت کردم تا هم نماز صبح ات را بخوانی وهم برای رفتن به مدرسه اماده شوی .خیلی راحت بیدار شدی ومن هم دادا...
1 مهر 1394

جشن شکوه بندگی

گل دونه مامان : چندروز پیش یعنی 24 مرداد 94 یکی از بهترین روزهایی که منتظرش بودم ،امد.ان روز ،روز برگزاری جشن عبادت شما بود .جشن چشیدن طعم بندگی واحساس لذت عبادت ونجوا با خداوند مهربان . البته شما در اواخر ماه رمضان یعنی در شب بیست وسوم ان به سن تکلیف رسیدی .یادم هست که چه قدر با علاقه سحرها بیدار میشدی وهمراه ما جهت روزه گرفتن سحری میخوردی وبعد هم جانمازت را کنار جانماز مامان میانداختی وبا هم نماز  صبح می خواندیم.به همراه مامان مراسم احیای شبهای قدر را برگزار میکردی وباهم دعای جوشن کبیر را به وسیله قلم هوشمند قرانی که مامان فاطی ان را به شما هدیه داده بود می خواندیم .وقتی افطار میشد واذان مغرب را می گفتند تا نماز اول وقتت ر...
27 مرداد 1394

روز مهم برای متولدقدرم

این پست را بایستی حتما به موقع مینوشتم .چون امروز روز مهمی است .روزی که قرار است تاساعاتی دیگرش دوتن از فرشتگان وکاتبان الهی بر تو فرود ایند تا بنگارند انچه را که انجام میدهی .دیگر قرار است که جزو بندگانی از خداوند محسوب گردی که برگردنت تکلیف الهی نهاده شده است.امروز به تو نماز وروزه واجب میگردد .خودت چه حس وحالی از چندروز قبلش داشتی.ومن وپدرت هم....... چه خوب است که درچنین ایامی به چنین لیاقتی دست می یابی .همین خاطره اش را شیرین تروماندگارتر میگرداند.برایت چادرنمازی را که از مدتهای قبل اماده کرده ام کنار گذاشته ام تا ان را به نوعابدم هدیه نمایم . خدایا این امانت را کاری کن که در زمره عابدان حقیقی ات قرار گیرد.بداند نماز واقعی ورو...
18 تير 1394

همه چیز 8

فاطمه محیا تا این لحظه ، 8 سال و 8 ماه و 8 روز سن دارد .: داداشی تا این لحظه ، 1 سال و 2 ماه و 6 روز سن دارد دختر گلم وقتی به وبلاگت امدم وان بالا را دیدم برایم جالب بود همه چیز مربوط به سن ات  در این تاریخ عددهشت بود ومن این را برایت به یادگاری برداشتم.البته مال داداشی را هم ثبت کردم تا ببینی در ان لحظه داداشی چند سالش بوده است.
1 تير 1394

تابستان من ،تابستان تو

دختر گلم: می گویند مقایسه کردن موقعیتها با هم خوب نیست .اما بعضی مقایسه ها خاطره انگیز وشیرین است مانند زمان بچگی من وتو.وقتی میبینم بچه های امروزی با این سبک زندگی هیچ لذتی نه از بهار ونه از تابستان ونه از پاییز ونه از زمستان نمیبرند . نه تحصیل برایشان لذت دارد ونه تفریح ، دلم برایشان میسوزد.ممکن است جوان یا بچه ای به سن تو این را بخواند، مخالف من باشد ولی او که زمان ما نبوده تا این حس ها را با تمام وجود درک کند. میدانی چه شد که اینها را نوشتم یاد تعطیلات تابستانی ات که افتادم به یاد این ایام خودم افتادم که هیچکدام از سرگرمی های امروزی را نداشتیم وخودرا اسیر تکنولوژی نکرده بودیم واتفاقا چه قدر هم تعطیلات تابستانی به ما مزه میدا...
23 خرداد 1394

اندراحوالات ما

گل دختری خانه ما: وقتی توبه اندازه داداشی کوچک بودی زحماتت نوع دیگری بود انگار ان زمان من در عالم دیگری بودم هم حس بزرگ کردن ومادری کردنم فرق داشت وهم تجربه شیرینی ها وتلخی های ان .نمیدانم این به خاطر تفاوت در جنسیت تان است یا به بچه دوم بودن مربوط میشود خلاصه که هیچ شباهتی به ان روزها ندارد .البته  بگذریم که نسبت به ان روزها خیلی توان وانرژی وحوصله ام کمتر شده اما نه ،نگذریم بهتر است چون خودش خیلی مهم است واین که ما در خانواده مان بیشتر دختر داشته ایم تا پسر واین تجربه جدیدی است که خودش سختی های ان را چند برابر میکند. کم کم سال دوم را هم داری تمام میکنی ومشغول دادن امتحان هستی تا اخر این هفته تعطیل میشوی ودوباره چند ماه تابستان م...
29 ارديبهشت 1394